تبليغاتX
مسافرکوچولو


مسافرکوچولو

شعر ادبیات دل نوشته

 
باز آئینه خورشید از آن اوج بلند
راست برسنگ غروب آمد و آهسته شكست
شب رسید از ره و آن آینه خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست

تشنه‌ام امشب,
اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبی تا بسحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه‌ای شیرینست
من دگر نیستم, ای خواب برو,
حلقه مزن
این سكوتی كه تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه كه غافل شده‌ای از دل غوغائی من

می‌رسد نغمه‌ای از دور بگوشم,
ای خواب
مكن, این نغمه جادو را خاموش مكن
:
«زلف, چون دوش,
رها تا بسر دوش مكن
ای مه امروز پریشانترم از دوش مكن
»

در هیاهوی شب غمزده با اختركان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ایست
برو ای خواب,
برو عیش مرا تیره مكن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ایست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست
عشق در پنجه غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب,
نبرد من و دل زین سبب ست

مرغ شب آمد و در لانه تاریك خزید
نغمه اش را بدلم هدیه كند بال نسیم
آه . . .
بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحی‌ست عظیم

مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 2:40 توسط هنا| |

بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست
فرمانبریم،
حوصلهء شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار می‌رویم
ما کمتریم،
حوصلهء شرح قصه نیست !

فریاد می‌زنند ببینید و بشنوید
کور و کریم،
حوصلهء شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه‌ی خود در لباس نو
بازیگریم،
حوصلهء شرح قصه نیست

آیینه‌ها به دیدن هم خو گرفته‌اند
یکدیگریم،
حوصلهء شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش می‌خوریم
غم پروریم،
حوصلهء شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه‌ی چشم سیاه دوست
پی می بریم؟ حوصلهء شرح قصه نیست

فاضل نظری
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:9 توسط هنا| |

ای کاش علی شویم و عالی باشیم

هم سفره کاسه سفالی باشیم

چون سکه بدست کودکی یتیم برق زنیم

نان آور سفره های خالی باشیم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:16 توسط هنا| |

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

مولوی

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:44 توسط هنا| |

وقتی ستاره ها می میرند
زمان بر آمدن آفتاب نزدیک است !
بوی صبح را می شنوم
بوی زندگی
مثل بوی نان داغ
صدای گنجشک ها
صدای بال چلچله ها
مگر مدار زمین تغییر کرده است
که امشب

ستاره ها
این همه زود مردند؟!
شب پرستان هنوز
در کوچه های شب
پرسه می زنند
آنها نمی دانند
چقدر دیر شده است!
آنها نمی دانند
وقتی ستاره ها می میرند ،
زمان بر آمدن آفتاب نزدیک است
    

                                            صدیقه وسمقی

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:46 توسط هنا| |

ابریست کوچه کوچه، دل من، خدا کند
نم نم،
غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند

با واژه های از رمق افتاده آمدم
می خواست این غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از این به بعد
این شعر سینه سوخته،
مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات
...
تا اینکه لای لای تو با او چها کند

یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
می برد تکیه که نذر شما کند

یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
می برد با حسین شما آشنا کند

در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند

مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
باید غزل دوباره به عهدش وفا کند
:

یک شهر، خشم و کینه، در آن کوچه
مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علی را رها کند
...

تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند

نفرین نکن،
اجازه بده اشک دیده ات
این خاک معصیت زده را کربلا کند

زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند

باید شبانه داغ علی را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند
...

گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست ؟
افسانه باشد این همه ؛
گفتم خدا کند


با بغض،
مردی آمد از این کوچه ها گذشت
می رفت تا برای ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پایان شعر بود که توفان شروع شد


حسن بیاتانی
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 21:25 توسط هنا| |

 

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،

روشن نیست.
قاصدی،

رفته که پیدا بکند،خانۀ او
آسمان،باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،

امیدم،
به شبی دیگر و فرداشب نیست.
آسمان،

گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،

آبرویم کم نیست.
اندکی باش،

که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،

که دلم با من نیست.
آخرین،فرصتم اینجاست،

نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست
.  

                                              سوزان یگانه

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:59 توسط هنا| |

 

ما را دو روزه دوری دیدار می‌کشد
زهریست این که اندک و بسیار می‌کشد

عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری و خوش زار می‌کشد

مجروح را جراحت و بیمار را مرض
عشاق را مفارقت یار می‌کشد

آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفا کشان وفادار می‌کشد

وحشی چنین کشنده بلایی که هجر اوست
ما را هزار بار نه یک بار می‌کشد

وحشی بافقی

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط هنا| |

لیلای بی مجنون

لیلای مجنون شده است...!

دلم از اینهمه تنهایی مرده...

دلم به حال دلم می سوزد!

تورا چون خواب شبانه ام دوست دارم

گمت کرده ام...

      بی تابم...

           بی خوابم...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:58 توسط هنا| |

تو می روی و من

در امتداد رفتنت

ز پشت پنجره

در انتظار دیدنت نشسته ام...

     ***

تو ای مسافر همیشه در گذر

به چشم خیس و خسته ام نگاه کن

چگونه در فراق تو به غم نشسته است...

به روی زرد و زار من نگاه کن

که در نبودنت به سوی مرگ رفته است...

     ***  

بیا و با حضور خود جوانه زن به دامنم

بیا که با وجود تو پر از فسانه می شوم

                             پر از بهانه می شوم

                                 پر از هوای دلنشین

                                       پر از جوانه می شوم.....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 19:6 توسط هنا| |


Design By : Night Skin